خرید بک لینک
راهرو تاریک بود. تنها خطی از نور از اتاقی در انتها پیدا بود. دو مرد راهشان را به آن سو تغییر دادند. همه جا آن قدر ساکت بود که صدای نفس های هر دو در فضای راهرو می پیچید. به در که رسیدند اندکی تامل کردند، انگار درباره چیزی مردد بودند.  مرد اول در تاریکی نگاهی به مرد دوم انداخت و به آرامی دو زانو روی زمین نشست و سرش را خم کرد تا از زیر در داخل اتاق را ببیند. مدت چندانی طول نکشید تا جستجوی چشمی اش را با صدای بی طنینش ابراز کند: - یه گیره کاغذ وسط اتاقه. - امکان نداره، بذار خودم ببینم. مرد دوم هم ب

برچسب: نویسنده: مانی پارسامنش تاريخ: شنبه 15 آذر 1404 ساعت: 7:46

آدم‌ها دارند دور مي‌خورند، توي يك حلقه مي‌چرخند. ديروز يك طور بودند، فردايش طور ديگري شدند و باز روز ديگر همان شدند كه ديروز بودند. انگار سوار چرخ و فلك بزرگي شده‌ايم. همه ما حرف‌هاي ديروزمان را به زبان ديگري امروز تكرار مي‌كنيم. انگار براي حرف‌هايمان لباس نو مي‌خريم و با مد روز پيش مي‌رويم. لباس سال را تن حرف‌هاي مرموز خشكيده‌مان مي‌كنيم و براي هم تعريف مي‌كنيم. خودمان هم فريب حرف‌هاي خودمان را مي خوريم. ديگر خودمان را در لباس جديد نمي‌شناسيم، گمان مي كنيم مثل لباسمان جديد و نو شده‌ايم. ما هم

برچسب: نویسنده: مانی پارسامنش تاريخ: شنبه 15 آذر 1404 ساعت: 7:46

یکی از گلدان ها را روی یخچال گذاشته ام بسکه ساقه هایش بلند شده اند، و تا چند وقت دیگر شاید به زمین هم برسند. عادت دارم چند روز یک بار برگ های خشک شده اش را جدا کنم. دقت کرده ام، وقتی که ساقه رشد می کند برگ های بالاتر خشک می شوند تا برگ های سر هر ساقه توانایی رشد بیشتر داشته باشند و بدین طریق شدت رشد گیاه بیشتر می شود. عادت دیگری هم پیدا کرده ام و آن صحبت با گلدانم در حین چیدن برگ های خشکیده اش است. برایش از حیرت انگیز بودن گیاهان و درختان و علاقه ام به آن ها صحبت می کنم، و می توانم تصور کنم که

برچسب: نویسنده: مانی پارسامنش تاريخ: شنبه 15 آذر 1404 ساعت: 7:46

با کف دست راستش محکم روی میز کوبید. خنکای سطح چوبی، از گرمای دستش می کاهید. بدون آن که به چیزی فکر کند، مثل آنکه یک آن جرقه ای در ذهنش چیزی را منفجر کند از جا بلند شد و گفت، باید بروم. کسی آن جا نبود تا بتواند چنین سخنی را بشنود، اما او متوجه آن هم نبود. فقط به حرفی که زده بود می اندیشید: باید می رفت. بی درنگ از جایش برخاست و پنجره شمالی مشرف به کوه ها را باز کرد. باد خنکی از گرمای صورتش می کاست. دستش را به لبه پنجره گرفت و خودش را بالا کشید و بر لبه فلزی پنجره ایستاد. حالا نسیم را بیشتر می تو

برچسب: نویسنده: مانی پارسامنش تاريخ: شنبه 15 آذر 1404 ساعت: 7:46

صفحه بندی