راهرو تاریک بود. تنها خطی از نور از اتاقی در انتها پیدا بود. دو مرد راهشان را به آن سو تغییر دادند. همه جا آن قدر ساکت بود که صدای نفس های هر دو در فضای راهرو می پیچید. به در که رسیدند اندکی تامل کردند، انگار درباره چیزی مردد بودند.
مرد اول در تاریکی نگاهی به مرد دوم انداخت و به آرامی دو زانو روی زمین نشست و سرش را خم کرد تا از زیر در داخل اتاق را ببیند. مدت چندانی طول نکشید تا جستجوی چشمی اش را با صدای بی طنینش ابراز کند:
- یه گیره کاغذ وسط اتاقه.
- امکان نداره، بذار خودم ببینم.
مرد دوم هم ب
برچسب:
نویسنده: مانی پارسامنش
تاريخ: شنبه
15 آذر
1404 ساعت: 7:46